Wednesday, May 21, 2008


به کودکان ساکن کمپ های آوارگان


می دانی چه می گویم . می شنوی ؟ اصلا حواست هست که چه می خواهم ؟که چه می گویم ؟ می شنوی کودکی هایت را ؟ اصلا می خواهم بدانم چرا بین کودکی های ما اینهمه سیم خاردار کشیده اند ؟ مگر نه اینکه هر دو بوی خمپاره می دهیم وقتی از عشق حرف می زنیم و خون فوران می زند وقتی از کودکی می گوییم و خشم زبانه می کشد وقتی به دیوار زل می زنیم . تو می دانی مادرانگی ام را که خالی تر از تنوری است که مادرت نان شکم های گشنه را در آن داغ می زند. تو می دانی خیال خواب آلود چشمان ام را که زرد تر از هر پاییزی است . به من بگو بگو چرا وقتی مادرانمان لالایی می خواندند ما خواب هیچ پرنده ای را ندیدیم؟

به من بگو چرا دست های من برای هیچ سنگی ، هیچ فریادی ، هیچ خشمی رمق ندارد؟و خنده های تو تعبیر خواب هیچ خانه ای در قلب شهر نیست؟

من مادرانگی ام خواب کودکی های تو را می بیند، اگر بگذارند سیم خاردار ها شکوفه بدهد


پی نوشت: کمپ فلسطینی ها در اردن ... هنوز صدای چشم های خسته هبا و عدنان مرا وا می دارد بگویم دنیا جایی برای خواب های ما نیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, April 30, 2008






وقتي با خواب هايت غريبه اي




هر روز به دنبال تعبير آن در نگاه رهگذران مي گردي




مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, April 24, 2008


دیونه گفت :زندگی یعنی یه چیزی بین مردن و زنده بودن ... همینه که هست ... گفته بودم که ٬ فکر کردن واسه سلامتی ضرر داره . فکر نمیکنیم و زندگی میکنیم . عاشق میشیم و فراموش میکنیم . مثل یه رویا زندگی میکنیم ٬ با یه رویا زندگی می‌کنیم ... یه روزم میمیریم. یه روز نزدیک ... یه روزم خبر مرگمون به هم میرسه . به همین سادگی . اصلاً چشمامونو میبندیم و فرار میکنیم - هرچی باشه باید زندگی کرد دیگه - یه چیزی بین مردن و زنده بودن . زندگی - فرار - با چشمهای بسته . ولی ... دیدی چشماتو که میبندی انگاری تازه چشماتو وا کردی ؟! دیدی خیلی وقتا چراغا رو که میبندی یه هو احساس میکنی دیگه هیچی نیست ٬ بعد کم کم همه چیو میبینی ... بالاخره که چی ؟ یا هست یا نیست .. درست مثل وقتی که چشاتو محکم به هم فشار میدی یه هو یه چیزی شبیه نور یا برق میدووه تو چشات چشمامونو میبندیم و از هم فرار میکنیم ولی چشماتو که میبندی تازه همه چیز برات روشن تر میشه

پی نوشت : امروز تو گورستان تهران هر چه قاصدک هایی که در باغچه ها سبز شده بودند رو فوت کردم تا پیام رسون باشن روی قبر ها نشستن و بلند نشدند پرواز کنن. انگار اونها هم خوب فهمیده بودند تو این دنیا خبری نیست. هست ؟
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, April 22, 2008


با خودم خیلی کلنجار رفتم . آخرین جمله رو چند بار خوندم و تکرار کردم . خوندم و تکرار کردم

عقربه های ساعت بد جوری سر و صدا می کردند

بدجوری

و من خوابم نمی برد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, April 19, 2008

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
زفکر آنان که در تدبیر درمانند ، درمانند
پی نوشت : درد داره درد داره درد داره داره داره
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, April 16, 2008


جای دیگری پیدا نکرده بود انگار .باید این مساله را هر چه زودتر به پایان می برد. برای همه چیز عجله داشت و برای این کار از همه کارها بیشتر. به ساعت نگاه کردو چیزی مثل یک تکه کاغذ سوخته معلق در هوا روی دریچه مغزش نشست. از پنجره به بیرون زل زده بود و به درخت هایی که مثل یک ردیف سرباز جلوی روی او ایستاده بودند. او تلاش می کرد خودش را از میان جمعیت به بیرون پرت کند اما راهی نداشت.صدای فریاد زنی او را از پنجره منحرف کرد و دید گوشه ای دعوا شده است. کوله زهوار در رفته اش را روی دوشش صاف کرد و به زنی که فریاد می زد نگاه کرد


کثافت احمق تو و امثال تو را باید دار زد

اصلا شرف داری ؟

فکر می کنی چه خبر است در این دنیا ؟

نامرد یلا قبا


....


فکر می کنی چه خبر است در این دنیا ؟ این جمله او را بد جور تکان داد . فکر می کنی چه خبر است در این دنیا ؟ اینجا ایستاده ای که چه بشود ؟ چه می خواهی بدست بیاوری که اینطور پریشانی ؟


جلو آمد. کمی مضطرب بنظر می رسید . اینکه او مضطرب تر است یا دیگری که روبرویش نشسته را درهگذران باید حدس می زدند. خیال کرد چقدر دلش می خواهد جلسه را ترک کند و از سالن برود بیرون . بوی تندی در فضا آکنده بود

فکر می کنی چه خبر است در این دنیا ؟ اگر همین امروز بفهمی که تمام آنچه به تو قدرت می داده از تو گرفته اند چه می کنی ؟


اول زل زد در چشم های خسته او . می دانست که زیاد اشک ریخته است . باز به پنجره خیره شد و تلاش کرد بر اعصابش مسلط باشد.در جایگاه متهمی نشسته بود که می خواهد بین دونفر داوری کند. دلیلی برای حضورش در آنجا نمی دید . ساکت بود و حرفی نمی زد . یعنی منتظر بود او شروع کند


فکر می کنی در این دنیا چه خبر است ؟ تو که از فردایت خبر نداری ؟ آمدیم و همین فردا سرطان گرفتی آنوقت آنهمه جبروت و شکوهی که برای خودت متصوری باد هوا می شود. به این فکر کرده ای ؟


او خسته بود . نمی خواست بیشتر از این ها بشنود. سیگاری روشن کرد و آرام به صورت پف کرده اش خیره شد. آخرین باری نبود که باید این حرف ها را می شنید


تنهایی ؟ علاج تنهایی این نیست . باور کن برای تو راه های زیادی روی کره خاکی وجود دارد. به خودت در آینه نگاه کرده ای؟ به دستهایت نگاه کن


احساس خفگی می کرد . سیگار را در نعلبکی روبرویش خاموش کرد و آرام به رهگذران خیره شد. کوله زهوار در رفته اش را برداشت و با دست خداحافظی کرد


فکر می کنی در این دنیا چه خبر است؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, April 12, 2008


خنده قاتق نگاهت

نمک نپاش بر زخم های کهنه من

با این اشک های موسمی

در روزهایی که باید بی تو شنبه جمعه شود

و آفتاب ماه

بخند یادگار قبیله پدری ام

بخند

اشک ها ناموس دل اند

خنده قاتق نگاهت

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin